عقربه های ساعت نیز نای رفتن ندارند ...
جمعه ها و شنبه ها و روز های دگر هم ٬
دل رفتن ندارند...
ولی نه ...
نوری از دور می دود در چشمم ...
لحرمی از کویی عاشق٬می رسد بر قلبم...
هر چند زمان هم همدرد لحظه هایم شده ...
دست در دست زمان می روم خرامان اما شتابان ...
سوی افق سحر گاه ...
به پيشواز آفتابی زيبا که، تن ناز، می آید از راه...
میان سجده ی سبز سحرگاهان
اگربرخاطرت رد شد خیال من... دعایم کن٬ دعایم
من همان هستم که بودم٬ شاید او چون مرا دیوانه خود دیده است بی و فایی میکند تا
بلکه من دور از دیدار او عاقل شوم
او چه میداند که من دوست میدارم جنون عشق را!
من نمیخواهم که حتی لحظه ای از یاد او غافل شوم...

هفته ی گذشته چند روزی به علت مشکل قلبی تو سی سی یو بستری بودم
مریض تخت کناری من یه دختر 22ساله بود که علاوه بر مشکل قلبی مشکل تنفسی هم داشت
همراه اون مریض یه پسره بود که نامزدش بود...چقدر اون دو تا به هم میومدن....
پسره عین پروانه دور تخت معشوقش میگشت ویه لحظه تنهاش نمیذاشت..
روز شنبه بود اون روز..شب که شد میدیدم که اون پسره از دکترا اجازه گرفته بود که
هون جا کنار تخت معشوقش نماز بخونه..پاسی از شب گذشته بود که شروع کرد...
تا صبح نماز میخوند و آروم گریه میکرد...
پرستارا میگفتن که سه هفته اس که کارش همینه...ظهر روز یک شنبه وقت ملاقات یه عاقد آوردن توی بیمارستان اون دو کبوتر عاشق رو به عقد همدیگه درآورد...چه صحنه ی قشنگی بود...
همه خوشحال بودند..گل و شیرینی پخش شد..دختره هم انگار حالش بهتر شده بود..با اون چادر سفیدش وقتی میخندید مثل فرشته ها میشد..حتی من که هیچ ملاقات کننده ای نداشتم احساس تنهایی نمیکردم..با این که
دلم پر از غم و درد بود احساس خوشحالی عمیقی سراسر وجودمو فرا گرفته بود ...
تو دلم دعا میکردم که زودتر خوب شه...حتی اگه من بمیرم اون خوب شه تا کنار معشوقش بمونه...
اما...اما...اما...
عصر روز دوشنبه بود که همه چی به هم ریخت...دختره یه دفعه حالش بد شد..دکترا ریختن دور تختش...
همه ی دلها تو سی سی یو با نگرانی براش دعا کردن...اما فقط 8دقیقه طول کشید...تموم کرد...رفت و مردشو تنها گذاشت...صحنه ی بسیار غمناکی بود...دیدن عروسی که یه روز بعد از ازدواجش پر گرفت و رفت...
و مرد جوونی که بی صدا شکست...همه گریه کردن ...دردناک ترین صحنه ها رو دیدم....
چند تا از مریضای بستری حالشون بد شد...منم همین طور...
من عصر 5شنبه مرخص شدم...ولی قسم خوردم حتی اگه قلبم منو بکشه دیگه سی سی یو نرم...
وقتی یاد اون عروس و داماد می افتم یه بغض نشکسته گلومو پاره پاره میکنه....
ای کاش همه ی عاشقا مرام و معرفت همون مرد شکسته رو داشتن که تا لحظه ی مرگ هم معشوقشو تنها نذاشت..گرچه درد و غم واقعی اون مرد توی وجودش بی صدا میشکنه...
بشکست دلم کسی صدایش نشنید
آری دل مرد بی صدا میشکند.....
بی صدا می شکند....
تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم
آه!
غمی دیرینه دراین سینه دارم
شبی ترسم کزین غم جان سپارم
وشاید قلب من هم مثل دریاست
ولی موجی در این دریا ندارم
کسی باور نداردحرف من را
بدان بعد از تو هر شب سوگوارم
که را گویم که قلبم شیشه ای بود
وتودائم نمودی سنگ سارم
نمی دانم چرا در باغ شعرم
فقط حرف از غم و پاییز دارم
غمت چون سایه درمن میزند موج
ولی من شادیت آیینه دارم
ببین!مقصود من رنجیدنت نیست
ولی راحت کشیدی پای دارم
بگو غمهای دل را با که گویم
کجا من مثل بارانی ببارم
نمیدانی ولی نسلم بهاری است
اگر حالاشده پاییز یارم
شب از نیمه گذشت و آه دیدم
که من جزانتظارراهی ندارم
9مهر ماه 1388...........علی.............
الهی!
رو سیاه ترینم..
اما...
مرا هزار امید است و
هر هزار تویی...
الهی!
کمکم کن تا..
راضی باشم به رضای تو...
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من مانده ام مهجور ازاو..بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او..در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون..پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود....
او میرود دامن کشان..من زهرتنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان ..کز دل نشانم میرود
دررفتن جان از بدن..گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن..دیدم که جانم میرود..
دیدم که جانم میرود....
رویای سبز سرودن چشمانت...!
سرودن چشمانت در سحرهای بی رنگ و غروب های دلتنگ ...
و چقدر سخت،
آسان است
به خیالت، دل بستن...!

" دکتر علی شریعتی"

همه صبر و قرارم رفت...
خسته....
بی رمق..
خیلی........